|
|
|
||||
|
صبح بلند مي شد
دست مي كشيد به فلات شهر حول محوري مي چرخيد چين مي خورد با ترافيك سر و ترافيك صدا
به بندر گاهي بدون بندر كارخانه اي غرق دود بدل خواهد شد
شايد آخرين فصل سال بود که فاصله مي افتاد كه شب از چشم مي افتاد به دست و پاي كسي كه پا نداشت براي فرار از تمام نقاط شهر
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 8:51 توسط کبرا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
براي فرزندان برادرم عسل و غزل
ساختمان هاي به هم پيوسته مجال نمي دهند به دشت هاي پر از گل رودخانه اي پر از آب وكودكيمان در كفشهاي قرمز كيف هاي صورتي جا مانده اند
و در بازيهاي جنگي جنايت جنون مرور مي شوند
همچنا ن كه نوشته اي روي سنگ نگاره ها غزلي براي درخت پروانه اي در باد هجاهای فراموش شده اند.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 9:32 توسط کبرا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به شكل منفرد شده اي مهره ي مار داشت ميخكوب شده به مجسمه اي از هزاره ي سوم كه پروانه ها پيله مي كردند به راههاي هوايي و جعبه ي سياهي كه به اطلاعات روز ورق مي خورد
آري گناه كبيره بود سبد كالايي كه به بازار روز بازار سياه و بازار مشترك اشاره مي كرد .
+
نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 18:48 توسط کبرا
|
|
|||||
|
|||||